«ماجرای ضربت خوردن حضرت فاطمه اززبان امام صادق»
غزل مقدمه مجلس
زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت
توحید جلوه های نمایانتری نداشت
جز در مقام عالی زهرا فنا شدن
مُلک وجود فلسفه دیگری نداشت
زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت
شاید خدا نیاز به پیغمبری نداشت
فرموده اند در برکات وجود او
زهرا اگر نبود علی همسری نداشت
محشر بدون مهریه همسر علی
سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت
حتی بهشت با همه نهرهای خود
چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت
دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند
دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت
شاعر: لطیفیان
شعر مرثیه
زهر آتش شد و بر زخم دلی مضطر خورد
جگری سوخته را تا نفس آخر خورد
زهر سوزاند ولی بر جگرم هیچ نبود
آه از آن زخم که بر سینه پیغمبر خورد
زهر سوزاند ولی قاتلم عمریست بدان
پنجه ای بود که بر برگ گل پرپر خورد
او مرا پشت سر چادر خود پنهان کرد
تا نبینم چه بر آن چهره نیلوفر خورد
ایستادم به روی پنجه پایم اما
دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد
مادرم خورد زمین گرد و غباری برخاست
دست من بود که با ناله او بر سر خورد
شاعر: حسن لطفی
واحد
در می زنند فکر کنم مادر آمده
از کوچه ها بنفشه ترین پیکر آمده
وقتی رسید اول مسجد صدا زدند
بیرون روید دختر پیغمبر آمده
سوگند بر دلایل پشت دلایلش
در پیش او مدینه به زانو درآمده
مردم حریف تیغ کلامش نمی شوند
انگار حیدر است که در خیبر آمده
وقتی که رفت از قدمش یاس می چکید
یعنی چه دیده است که نیلوفر آمده
مانند یک کبوتر از این لانه رفته بود
حالا بدون بال و بدون پر آمده
گنجینه های باغ بهشت است مال او
هرچند گوشواره اش از جا در آمده
در کنج خانه بستری آماده می کنم
در می زنند فکر کنم مادر آمده
شاعر: لطیفیان
غزل مرثیه
آتش نشسته بـر جگرم ، واي مادرم
خون ميچكد زچشم ترم وايمادرم
موئي سياه بر سرم از غم نمانده بود
خاك عزا نشسته سـرم ، واي مادرم
آه اي اجل بيا كه بلاياي كوچه ها
آمد دوبـاره در نظرم ، واي مادرم
قدم نمي رسيد كه او را سپـر شوم
او شد به چادرش سپرم واي مادرم
از آنزمان كه شانة من شدعصاي او
دردي نشسته بر كمرم ، واي مادرم
غزل مرثیه
ايها الناس ! بدانيـد ، گـداي حسنم
نوكر خسته دل و بي سروپاي حسنم
ايهاالناس ! دلم ، خانة مهرش بـاشد
همه شب ، غرق غزل گرم نواي حسنم
منت غير نباشد ، به خدا ،گردن من
شكر لله ! كه مديـون عـطاي حسنم
دوش از اوج سما ، خسته ندايي آمد
حضرت فاطمه ميگفت فدايحسنم
گفت مادركه شوم مادرآن سينهزني
كه كمي اشك بريزد ز براي حسنم
چونزسيلي وسطكوچه شدم نقشزمين
تكيه كردم به قد همچو عصاي حسنم
باهمان دست كه بشكست نوشتم با خون
نام اين كوچه بود ،كرببلاي حسنم
شد جدا ، از بدنش ، رأس حسينم ، اما
به فداي دل از خنده جداي حسنم
ايها الناس خودم در پي او مي گردم
هركه شدازسر اخلاص گداي حسنم
ماجراي ضربت فاطمه از زبان امام صادق
در کتاب الاختصاص(183ـ185) از امام صادق عليه السلام روايت مي کند
فَرَفَسَها بِرِجلِهِ ثُمَّ لَطَمَها فکأنی اَنظُرُ الی قُرطٍ فی أُذُنِها حینَ نَقَفَ منَ اللَّطمِ.
که آن حضرت فرمود: ابوبکر نوشته اي در رد فدک براي زهراء عليها السلام نوشت. زهراء در حالي که نوشته را در درست داشت از نزد ابي بکر بيرون آمد، عمر در راه به او رسيد و گفت: دختر محمد اين نوشته چيست که در دست توست؟ فرمود: نوشته اي است که ابوبکر در رد فدک برايم نوشته است. گفت: نوشته را به من بده. زهرا عليها السلام حاضر نشد نوشته را به او بدهد.
عمر لگدي به زهراء زد که در اثر اين ضربه زهراء که فرزند پسري به نام محسن در شکم داست سقط کرد،
سپس عمر، او را سيلي زد. گويي هم اکنون به گوشواره هاي گوشش مي نگرم که در اثر سيلي شکست. سپس عمر نوشته را برداشت و پاره کرد. زهراء عليها السلام به خانه رفت و هفتاد و پنج روز در اثر ضربتي که عمر به او زد، مريض بود تا اينکه از دنيا رفت.
سلام دوستان